خرید بک لینک

مشاهده یادداشت خصوصی

برچسب: نویسنده: نوید میرزایی تاريخ: دوشنبه 27 دی 1395 ساعت: 2:00

  فاطیما در تلگرام یک پستی را فرستاد که بعد متوجه تغییر عکس پروفایلش شدم.پیگیر نشدم اما دقایقی بعد پی ام داد و از ازدواج حمید خبر داد. و بعد عکسهای عقد و مراسم یلدایشان را فرستاد... باورم نمیشد که حمید انقدر بزرگ شده که وقت ازدواجش رسیده باشد. و باز حس کردم که زمان به سرعت میگذرد عمر در حال هدر رفتن است.پس باید نهایت استفاده را بکنیم. ... خوشحالم که در هر جمع و مجلسی برایم ارزش و احترام قاءلند .این یعنی توانسته ام دل اشناها را بدست بیاورم .و یا به نوعی مرا باور دارند. از نظر من مردم داری یک هنر هست که خیالت اسوده هست رضایت دیگران را جلب نموده ای.انهم صادقانه، نه با مکر و حیله .

برچسب: نویسنده: نوید میرزایی تاريخ: دوشنبه 27 دی 1395 ساعت: 2:00

  باز احوالاتم نوسان دارد. و جز دعا و راز و نیایش با خدا در هر لحظه حتی نیمه شب و وقت سحر و نماز کار دیگر نمیتوان کرد. چون میدانم خداوند ناظر اعمالم هست و ارامش روح و روانم... تجربه به من نشان داد که عشق بسیار و بسیار شیرین است.عاشق شدن حتی یکبار در زندگی کافیست که طعم شیرین زندگی را بفهمی و ناکام نمانی. کاش گذاشته بودند در اغاز جوانی عاشق شویم.و بنای زندگی را با عشق اغاز کنیم نه انکه انتخاب طبق امیال خانواده ها باشد.حتی فرزند عشق متفاوت تر از فرزندان یک زندگی عادیست. حتی تصور اینکه فرزندی از معشوق داشته باشی بسیار لذت بخش و دوست داشتنی ست.خصوصا اگر شبیه او باشد.حتی در خیال... باید عاشق شد و بعد زندگی را بر حسب ان ساخت.زندگی یعنی همین. عشق ورزیدن.. انگیزه برای ادامه حیات..تحمل فراز و نشیب ها و ساختن و اباد کردن .. اما در کنار کسی که به تو نیرو وتوان هدیه دهد...

برچسب: نویسنده: نوید میرزایی تاريخ: دوشنبه 27 دی 1395 ساعت: 2:00

  بعد از ورزش وقتی روی زمین دراز کشیده بودم بیاد حرفهای حسینی در سال گذشته افتادم که به او گفتم ذهنم درگیر عشق است و خواب و خوراک ندارم و او گفت: تمام ذهنت مشغول عشق نباشد به زندگی ات برس، به کار، به تفریحاتت...  اما نتوانستم.گویا نیم کره مغزم طوری افریده شده که فقط میتواند مختص یک نفر باشد.اندیشیدن به او ، حال به هر شکل ممکن. معز من بی جنبه ترین هاست. در حالیکه کسانی هستند در این کره خاکی که همزمان چندین معشوقه دارند انهم با کلی تفریحات و مشغله ها. واقعا چطور میتوانند چند نفر را دوست داشته باشند؟شب گذشته مصاحبه شهرام جزایری را دیدم.سه همسر و از هر زن یک فرزند دارد.این نیز جای سوال است که چطور میتواند سه نفر را دوست داشته باشد. سعی کرده ام ذهنم را ازاد کنم از این قضایا و بیشتر به اموراتم رسیدگی کنم.حتی امروز بیاد حرف علی افتادم که میگفت از بس به عشق فکر کرده ام به جنون رسیده ام .طفلکی علی .ظلم بزرگی به او کردم و فکر میکنم سرنوشت تقاص او را از من گرفت. بدیهای زیادی به دیگران کرده ام هر کدام به نحوی .ولی در کل راضی هستم به رضای خدا. خود را مجرمی میدانم که اماده نشستن بر سر میز

برچسب: نویسنده: نوید میرزایی تاريخ: دوشنبه 27 دی 1395 ساعت: 2:00

  ده روز از غیبت "ا" میگذرد.و وقتی او نیست محله در سکوت مطلق هست .گویی غم در کوچه ها بیداد میکند.او به کارخانه اش بازگشته و هنوز مشخص نیست موقتی یا غیر... دیشب ساعتی را با دختر دو ساله فریبا گذراندم.کلی خندیدم لذت بردم از این فرشته کوچک . و خدا را شاکر بودم از افرینش موجوداتی که باعث شادی ما ادمها میشوند. "م.د" البوم اهنگهای شهاب مظفری را برایم ارسال کرد .خنده هایم تمام شد و با گوش سپردن به یکی از ترانه ها بنام "ای" که حرف دل مرا میزد فقط متاثر شدم... عشق شیرین است اما در بیشتر مواقع فقط سوختن...

برچسب: نویسنده: نوید میرزایی تاريخ: دوشنبه 27 دی 1395 ساعت: 2:00

  میخواهم فکرم را روحم را از کل ماجرا رها کنم. اما نمیتوانم. حس میکنم مثل جدا شدن روح از بدن هست.زجراور است. نیاز به هم صحبت دارم. کسی که مغزم را شستشو دهد. یک مشاور. یک شخص دانا. دقایقی پیش "م.د" حرفی را خطاب به "م" زد که جرقه ای در افکار من ایجاد شد. فهمیدم صحبت کردن با شخص عاقل میتواند اتش درونم را خاموش کند.و قطعا صحبت میتواند مرا تغییر دهد. بهتر از انست که خود را زجر دهم و میان روح و افکارم در نزاع باشم. ... شیرین بعدازظهر تماس گرفت. سرطان سینه اش از نوع بدخیم است. پزشکش گفته بعد از عمل و شیمی درمانی دستش بی حس خواهد شد و کار نمیتواند بکند. گریه میکرد بخاطر موهایش که خواهد ریخت و بخاطر اینکه نمیتواند کار کند. از بی پولی و مخارج درمان میگریست ..  ساعتی به او فکر میکردم که چگونه میتوانم این زن تنها و بی کس را حمایت کنم...

برچسب: نویسنده: نوید میرزایی تاريخ: دوشنبه 27 دی 1395 ساعت: 2:00

  "م.د" گفته بود که تزعینات اتاقش را نمیخواهد .سر شب وقتی برای جا سازی هارد مشغول بودیم اخرین یادگاری جی افش را سپرد بمن که دور بیندازم.یک جعبه بود که پر بود از گلهای بنفش و سفید. گلها خشک شده بودند، وقتی انها را از جعبه جدا میکردم متوجه شدم تک تک گلها را با نوار چسب چسبانده .انهم با چه سلیقه ای.. با چه عشقی... دلم خیلی سوخت. قطعا در ان لحظه دلش لبریز بوده از عشق و ذوق و امید  .. کلی افسوس خوردم برای او. برای دلش ، قلبش.. که حتما بعد از جدایی از "م.د" چند تکه شده  .. فقط من حال او را میفهمم.. بیاد سال 88 افتادم. هدیه ام ساده و بی دردسر بود که به "ا.ح"  دادم اما هر بار بعد از جدایی و شکست عشقی ام در انروزها ترانه بنیامین داغم را تازه میکرد. در مورد هدیه و عشق و ... میخواند. امشب برای "ن" دعا کردم که بتواند جدایی از "م.د" را تحمل کند . برایش ارزوی خوشبختی از ته دل کردم که بهترین عشق نصیبش شود برای تمام عمر. خدا کند احساسی که به پای "م.د" ریخته بتواند در مورد عشق اینده اش نیز خرج کند. درد او را من میفهمم. مثل جمله ای که در صفحه ای خواندم نوشته بود: درد مرا شمعی میفهمد

برچسب: نویسنده: نوید میرزایی تاريخ: دوشنبه 27 دی 1395 ساعت: 2:00

  چندی پیش بصورت تلفنی از یکی از علما استخاره گرفتم. خوب امد. اما ترجیح دادم کمی صبر پیشه کنم. در اکثر شبها ذهنم درگیر بود. بقول مرتضایی شبها افکارمان جنگ دارند و مانع خوابمان میشوند. صبح ها که بیدار میشدم نظرم عوض میشد... بالاخره دیروز تصمیم قطعی را گرفتم. از ظهر که به خانه امدم گویا کسی در درونم اجبارم میکرد که تماس بگیرم و شانسم را امتحان کنم و طلبم را بخواهم. بدهی مهم نبود ،اینکه طرف با زرنگی و طماع بودن مرا ابله فرض کرده بود مثل خوره روح و روانم را می ازرد.چ یزی شبیه پایمال شدن حق و حقوق.حتی هزاران بار نادیده میگرفتم و با خود میگفتم بی خیال فرض میکنم در راه بیهوده هدر رفته است. مثل زیانهای دیگر. اما بعد فهمیدم درد من درد زیان مالی نیست ، من از دست کم گرفته شدن به هم ریخته ام . بهرحال دیشب بعد از کلی کشمکش درونی با یک پیامک گفتنی ها را تایپ و شماره حساب را ارسال کردم. با کلی تپش قلب و استرس. نزدیک صبح کابوس هم به سراغم امد. و یکسری افکار منفی و انتقام. صبح که از رختخواب بلند شدم حالم خوب بود و قصد کردم به هیچ وجه تهدید و انتقام جویی نکنم. تا همین اندازه کافیست .هدف اینست که بد

برچسب: نویسنده: نوید میرزایی تاريخ: دوشنبه 27 دی 1395 ساعت: 2:00

 

اوضاع به حالت عادی بازگشته و حال من خوب است. انقدر که روحیه گرفته ام و کلی کارهای عقب افتاده را انجام داده ام انهم با انرژی بسیار عجیبی..

و چیزی که بیشتر مرا خوشحال کرد بازگشت "ا" از کارخانه اش بود. حتی دیدن ماشین پارک شده اش مرا امیدوار به ادامه زندگی میکند.

میخواهم این حس خوی بودن را حفظ کنم .بطور کل اجازه نمیدهم افکار منفی و مسایل ناراحت کننده  باعث شوند فکر و روحم ازار ببیند.مخصوصا شبها...و طبیعتا این خود من هستم که باید مقاومت کنم در برابر غم و ازردگی ...

برچسب: نویسنده: نوید میرزایی تاريخ: دوشنبه 27 دی 1395 ساعت: 2:00

  وقتی زن همسایه ساختمان کناری که اولین بار بود او را میدیدم ،ماشینش مانع شده بود و نمیتوانستم داخل پارکینگ شوم با اشاره گفتم که داخل میخواهم بروم، به جای اینکه شرمنده شود با حرکات ناشایست طلبکار هم شد. اهمیت ندادم و کنار خیابان پارک کردم .زیرا مزاحم رهگذرها شده بودم .پیاده که شدم رفته بود .با خود گفتم چطور میتوانند با این رفتار گستاخانه با دیگران رفتار کنند.ایا یک در صد فکر نمیکند که شاید فردا با طرف مقابل بطور اتفاقی در جایی یا محل کاری سر و کار داشته باشند؟ در ثانی این حق من بود و حریم من که او حق نداشت تجاوز کند . یکی از دلایل گذشت من  حضور اتفاقی "ا" بود که باعث شد همان لحظه فراموش کنم .او بطور تصادفی شاهد ماجرا شد و من تمام حواسم به او.. 

برچسب: نویسنده: نوید میرزایی تاريخ: دوشنبه 27 دی 1395 ساعت: 2:00

صفحه بندی